چهارشنبه 16 آبان

درخواست حذف این مطلب

به محض رسیدن و پیدا یه مکان دِنج برای نشستن؛وقتی  دور تا دورم   نگاه ،خودمو دیدم   بین درخت های بلند قامت که لباس پاییزی به تن داره و برگ های ریخته روی زمین، 

 بین درخت های سمت راست و سمت چپ  جاده ای فاصله انداخته که انتهاش بن بسته و درخت های بلند قامت سفیدار ،قشنگی خاصی به محیط  دادن.

سمت چپ ، لا به لای درخت های بلند قامت ، تنه ی  درخت بریده شده ،  خود نمایی می کرد ،نمیدونم چرا بریده شده بود   و به این حال افتاده بود.

نشستم روی همون  تنه  درخت بریده شده ای  که الان حکم صندلی  پیدا کرده بود   برای من ،   دقایقی محو تماشا درخت های  قد بلند و منظره رو به رو بودم.



دورتا دور درخت بود ،آسمون لابه لای درخت های سر به فلک کشیده سخت  دیده میشد ، خورشید گرما بخش محیط  شده بود،چند کلاغ سیاه روی شاخه  بلند درخت  نشسته بودن  .انگار درختها نقاشی شده بودن از زیبایی،دوست داشتم  مسیر  بین درخت ها را فقط  قدم میزدم و میرفتم و میرفتم،  تا انتهایی واتمام مسیر،برای خودم نشونه میزاشتم تا بین این همه درخت که  شباهت  زیادی دارن  گم نشم.

با چوب خشک شده کنار کفشم به آرومی ،اسمم رو بین فضای خاکی که خیلی هم کوچیک بود مینوشتم که ،خواهری  دوربین به دست اومد پیشم .

با دوربین  لحظه های قشنگی ثبت شد....

هم قدم با خواهری کمی قدم زدیم بین درختا ،هوا عالی بود ،ثانیه های  بودن  دراون فضا   با آرامش طی میشد.

همین حین که دوربین  دستم  بود ، قدم میزدم  و دنبال قاب تصویر  قشنگی بودم که ع بگیرم ، چشمم خورد  به چند قاصدک که روی شاخه باریک درخت   بودن ،به آرومی گام برداشتم ودستم دراز سمت شاخه ی  درختی که قاصدکی قایم شده بود، قاصدک برداشتم، بیاد بچگی آرزو و قاصدک فوت سمت آسمون،

شاخه کناری درخت پر از قاصدک بود،فندق از دیدن قاصدک ها ذوق زده بود ، یکی یکی  ،برای همه  حتی مامان بابا که نبودن ،با گفتن آرزوهای از نگاه خودش با صدای  بلند  ،قاصدک ها را فوت میکرد.

میگفت: قاصدک هارا میرن آسمون تا خدا آرزوهامون  زودتر برآورده کنه.

اگه یه قاصدک  به جای رفتن به بالا و آسمون سمت زمین میرفت ، دوباره با  دست کوچیکش برش میداشت و مجدد با گفتن آرزو  ها ، فوت میکرد سمت آسمون!

فوتبال  با فندق ،والیبال با خواهری ،شطرنج  که بعد از مدت ها بازی ،همه اینها بهونه های کوچیک و قشنگ  روز چهارشنبه بود .


قشنگی چهارشنبه   ،شروع متفاوتش بود.سپری شدن لحظه های اولین ساعت روز  و بودنم   یکی از قشنگترین   مکان هایی  ممکن که درسته  در واقعیت   جنگل چون  بزرگی  و خاص جنگل های شمال  نیست اما بی شباهت هم نبود.رفتن به پارکی که ، عجیب بو و رنگ پاییز داشت . از درخت های سپیدار تا صدای  هو هو باد که بین درخت ها نجوا میکرد ،منو  بیاد شمال وجنگل نور انداخت.

چهارشنبه ،  به دعوت خواهری که ازم خواست ، منم همراه خودش ، فندق و شوهرخواهری برم پارک  و  صبحونه وناهار  چهارشنبه پاییزی را  کنارشون باشم. روز خوبی  ثبت شد واسم.

وقتی فندق   به موبایلم تماس گرفت و با انرژی همیشگی و شیرین زبونی   ،میگه سریع آماده  شو ،نیم ساعت دیگه میایم دنب .

 فکر ، چند ساعتی دور شدن از برنامه و درس و رفتن پارکی که دوسش دارم وحکم جنگل واسم داره  نمیشد رد کرد طبق عادت   همیشگی  ازبابا اجازه گرفتم،به بابا  که شبکه خبر نگاه میکرد ،پیشنهاد خواهری و دعوتش  که گفتم،   مثل هربار بابا موافق بود و حتی سند  که  یکم  استراحت  خیلی هم خوبه و بلافاصله  مامان  که مشغول آب پاشی به گلدون ها بود ،حرف بابا  را تاکید کرد...


+چهارشنبه آبان ماه ،شروع خوبی داشت واسم و حکم شارژ  برای من بود تا ادامه این کمتر از ۳۰ روز را مصمم ادامه بدم!

+تصویر  مربوط همون منظره روبه روی که دقایقی محو  تما بودم.

+وزنه برداری هم که مدال طلا ب کردیم،تبریک:)

+وفات حضرت محمد(ص) و شهادت حسن (ع) وشهادت رضا(ع) تسلیت.