روزنوشت ۱۸ مهرماه

درخواست حذف این مطلب
بعضی حرفا را کاش میشد قاب کرد و زد به دیوار ذهن ، قاب کنی تا بشه مداوم مرور کنی و اون حرف  فراموش نکنی.
بعضی حرفا تا چند روز   اثر خوبِش حس میشه....
سرمیزشام خیلی بی مقدمه بابا گفت:بهامین توموفق  میشی ،مطمئنم.
   توچشم های بابا نگاه ، قلبم  از  مِهر حرف بابا  ،به  شوق میزد ،دلم خواست همون موقع برم  بابا را ببوسم....
بابا ادامه داد از مسیر  موفقیت خودش و تلاشش وچقدر شنیدنش  واسم معجزه آسا بود....
 ادامه صحبت بابا ،  کشیده شد سمت  حاشیه های  همون آزمونی که من اون ۱ نفر قبولی نشدم ، کم و بیش باخبر بود . واز  شنیده هاش گفت .
منم  ادامه  صحبت بابا   ،تمام  آنچه که این مدت واسه آزمون  سایت و کانال به کانال و گروه ها چرخ زده بود گفتم....


+(مینویسم فقط  واسه اینکه فراموش نکنم )
جالبه ها تو آزمونی که۷۵ هزار داوطلب داشته  و  کُلا حدود ۹۵۰ نفر ظرفیت و نفر قبولی داره ....۴ خواهر باهم قبول شدن....  کمی عجیب  فقط ...
اصلا نمیخوام قضاوت یا پیش داوری کنم اصلا ...اما اصولا  تا حدی که من اطلاع دارم آزمون های چند مرحله که مصاحبه داره ،مازاد ظرفیت  اعلام قبولی اما این آزمون  اینکارو نکرد...باوجود اینکه مصاحبه هم داره ،فقط همون تعداد که اعلام شده  قبولی اعلام کرده..مثلا شهری که من انتخاب وتنها ۱ نفر قبولی داشت همون ۱ نفر  اعلام قبولی..
واسم سواله اگه اون یه نفر مصاحبه رد بشه تکلیف چیه؟؟!!
عجیبه ،مگه نه؟؟!!!  بگذریم.


+تکیه به دیوار کنار تخت داده بودم و بین حجم عظیمی از کاغذ و سوال مشغول،متوجه صدای آیفون و اومدن خواهری اینا نبودن ...
ضربه زد به دراتاق فکر مامان یا بابا باشن،اما...فندق (به قول خودش عشق )اومده بود.
حامل یه خبر خوووب هم بود ،با برق توچشم هاش  ،تن  صدای قشنگش ،حرکت انحصاری دست هاش...
میدونی یه خبر خوب دارم..  من فردا پیش دبستانی نمیرم چون تعطیل ومامان و بابا اجازه دادن شب خونه شما بخوابم.