اتفاق

درخواست حذف این مطلب

هیچ وقت از یادم نمیره،هشت ساله بودم،اون ۱۰ ساله .شبی که مامان بابا قرار بود بِه سفر  حج برن ، دلتنگی های ک نه من....

تواوج شلوغی اون شبِ خونه و مهمون ها ،بیش از هر ی حواسِش به دختر کوجولوی بود که از غصه رفتن مسافرت مامان بابا،گوشه اتاقش داشت گریه میکرد

شاید خیلی ها  اون شب ،نبود من را متوجه نشدن ...

ولی تنها خودش ،  حواسش بود.

اون شب  همراه پیشم بود 

تمام مدت سفر ،هر روز میومد دیدنم.

چون داداشی و خواهری هم کوچیک بودن ،ماهمگی تایم  نبود مامان بابا،خونه عمو  بودیم.

خونه عمو میومد و باز حواسش به من بود.


اولین املا زندگی را خودش واسم گفت...

دنیایی کودکی قشنگی بینمون رقم خورد.

زمان گذشت ...

هر دو دور شدیم از دنیایی ک نه و بزرگ شدیم

،برای  عید ،بعد از مدتها دیدمش و مشخص بود آدم  سابق نیست ،ناراحتی از چشمهاس حس میشد...

دیگه خبری از خنده های قشنگش نبود.

دیدنش دراون ح   برای من  درد آور بود.

اونقدری توفکرر بود که  ،مامان بابا متوجه ناراحتیش شدن.

چشم ها همیشه برمَلا میکنن ،حقیقت را.

شنیدن خبر  جداشدنش واسم سخته و باور پذیر  نبود ....

چرا و به چه علت را نمیدونم :(

کاش میتونستم کاری واست کنم

باورم نمیشه:(